تبليغاتX
محبت
محبت

دل را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است - پیدا نکنم هم دم دلها همه از سنگ است

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم...
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:12 توسط مرتضی| |

ای خدا ...............

............................

..........

........................................

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 19:12 توسط مرتضی| |

شما یادتون نمیاد، کیک می خریدیم 5 تومان. کاغذ زیرش رو هم می جویدم!
شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ، قفل چمدون پا نمیشم؛… جوونه ننه جون ،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!
شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میزاشتیم رو میز که تقلب نکنیم

  شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.

شما یادتون نمیاد ، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن

  شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و میگذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا میکرد و حرکت میکرد و ما هم کلی خر کیف میشدیم..!!! 
  شما یادتون نمیاد، این چیه این چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها, شما هم میخواین؟ بـــــله.. 
شما یادتون نمیاد چکمه پلاستیکی رنگی که مامانا از کفش ملی میخریدند پامون میکردند.

شما یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید تموم داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.

شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.

شما یادتون نمیاد به زور می بردنموم نماز،ما هم برای اینکه نریم می رفتیم تو دستشویی ها قایم می شدیم!

شما یادتون نمیاد, سریال روزی روزگاری که پخش میشد تیکه کلام رایج بین مردم شده بود “التماس نکن”

شما یادتون نمیاد خونه درختی درست میکردیم و یواشکی پتو میبردیم توش پهن میکردیم

شما یادتون نمیاد دور حیاط فرغون بازی میکردیم

شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد دفتر كتابامونو ميكرديم زير لباسمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون.

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور ببرن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد توی کتاب جغرافیا ، این میبره ، این میکشه ، این میشوره ، این میپزه ، این میخوره

.
شما یادتون نمی یاد، بچه که بودیم جمعه تا جمعه میرفتیم حموم ..

شما یادتون نمیاد ولی سره كلاس انشاء كه میشد اگه نوشته بودیم دل تو دلمون نبود معلم صدامون بزنه ولی اگه ننوشته بودیم زنگ تفریح  دل درد میگرفتیم

شما یادتون نمیاد یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود

شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:خیار. غذا:خورش سبزی

شما یادتون نمیاد دبستان كه بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می كرد

شما یادتون نمیاد، دبستان بودیم اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبستانی هاست! رفتیم دبیرستان دوباره اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبیرستانی هاست – خدا رحمتت کنه اما بالاخره امیدت به کی بود!؟؟

شما یادتون نمیاد! توی عروسی ها همه بچه ها اینقدر لباس نو هاشون گنده وبزرگ بود که آستین هاشو چند بار تا زده بودن.

شما یادتون نمیاد توی جشن های مدرسه قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..

شما یادتون نمیاد وقتی بهمن ماه میشد میرفتیم توی کتابخونه مدرسه و شعرهای انقلاب رو با نوار تمرین میکردیم تا روز جشن بخونیمشون . که راه ما هاها باشدا ها ها به راه توهوهو  ای شهیییییید همه به پیش همه به پیش ...

شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز

شما یادتون نمیاد وقتی مبصر کلاس میشدیم جو میگرفتمون واسم بدها و خوبها رو روی تخته سیاه می نوشتیم

شما یادتون نمیاد وقتی زنگ تفریح میشد عکس بچه ها یا حتی معلم رو روی تخته سیاه میکشیدیم تازه دو تا هم بپا میذاشتیم دم در کلاس...

شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…

شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ

شما یادتون نمیاد وقتی نمره کتبی هامون رو میزدن سینه دیوار مدرسه چه حالی پیدا میکردیم

 شما یادتون نمیاد وقتی درس نمیخوندیم همش صلوات میفرستادیمو خداخدا میکردیم که معلم  اسممون رو صدا نزنه وقتی هم صدامون میزد اشکمون دم مشکمون بود هزار تا بهونه می آوردیم

شما یادتون نمیاد که از آبدارخونه مدرسه خوراکی نصیه میکردیم و کلی هم خر کیف میشدیم

شما یادتون نمیاد وقتی زنگ نقاشی بود میرفتیم وسط کلاس مینشستیمو سه چهارتایی  مثل هم نقاشی میکردیم

شما یادتون نمیاد وقتی یکی از فامیلهامون میرفت مشهد برامون انگشتر مشهدی سوغات می آورد چقدر خوشحال میشدیم

شما یادتون نمیاد زنگ خونه توی راه مدرسه دستهامون رو به هم گره میکردیم و پهنای کوچه رو میگرفتیم به سختی میذاشتیم یه ماشین رد شه

شما یادتون نمیاد زنگ ورزش الکی توپ رو مینداختیم توی کوچه

شما یادتون نمیاد وقتی میرفتیم بیرون از شهر برای گردش همش توی خاکها دنبال حسنو میگشتیم

شما یادتون نمیاد وقتی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.

 شما یادتون نمیاد که وقتی تو راه مدرسه می اومدیم خونه مواظب بودیم تا کسی توی کوچه نباشه تا در خونه ها زنگ بزنیمو در بریم

شما یادتون نمیاد صبح ها سر صف چقدر دعوا میکردیم که کی اول وایسه

شما یادتون نمیاد وقتی که درس نمیخوندیم معلم ما رو یه لنگ پا کنار کلاس نگه میداشت

شما یادتون نمیاد وقتی که توی مدرسه جشن بود توی تخم مرغها رو خالی میکردیم و توشون رو پر میکردیم از کاغذ رنگی ریز و بعد اونا رو به سقف میزدیم تا بشکنه و بریزه پایین

شما یادتون نمیاد وقتی که معلم نمی اومد چقدر خوشحال میشدیم و بعد کفشامونو  میذاشتیم بالای پنکه و اونو روشن میکردیم و بعد کفشا میخورد تو سر بچه ها

شما یادتون نمیاد وقتی بعد از ظهر ها از مدرسه می اومدیم از ترس اینکه دیگه نذارن بیایم تو کوچه کیفهامو از دیوار پرت میکردیم توی حیاتو میرفتیم لنگ لنگ بازی

شما یادتون نمیاد وقتی که امتحانهای آخر سال شروع میشد دنبال سنگ برا پنج قل میگشتیم بعد هم از ترس مادرهامون قایم میکردیم که نبینن

شما یادتون نمیاد وقتی با پسرا میرفتیم توی کوچه چرخ بازی و اونا چرخاشون رو به ما نمیدادن ما هم برا اینکه کم نیاریم دنبال سرشون میدوییدیم.

شما یادتون نمیاد شب دوست دوست میرفتیم در خونه ها هر خونه ای که چیز بهتری میداد اینقدر میرفتیم تا لوبریم تازه بعضی ها هم که پفک نمکی(5 تومانی) میدادن بقیه بچه های محله را هم خبر میکردیم. 

شما يادتون نمياد وقتي مي خواستيم در يخچال را ببنديم آروم مي بستيم و از لاي در نگاه مي كرديم ببينيم كي چراغش خاموش ميشه.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 18:7 توسط مرتضی| |

وقتی خواستم زندگی کنم،

 راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم،

گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریستن،

 گفتند دروغ است.

وقتی خواستم خندیدن،

گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید،

میخواهم پیاده شوم
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 1:44 توسط مرتضی| |

دل های بزرگ و احساس های بلند،

عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

 

------------------------

اکنون تو با مرگ رفته ای

و من

اینجا تنها به این امید دم میزنم

که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم .

 این زندگی من است

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 2:6 توسط مرتضی| |

آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد

تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 3:44 توسط مرتضی| |

سلام

خیلی وقت بود که نرسیده بودم به وبم بیام

دلم واسه وبم خیلی تنگ شده بود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 1:55 توسط مرتضی| |

http://eshghamm.blogfa.com/
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 21:28 توسط مرتضی| |

چی میشد اگه میشد

چی نمیشد اگه نمیشد

کاش حد اقل چیزی که شد نمیشد

یا حداقل چیزی که نشد میشد

ولی اینو میدونم

چیزی که شده دیگه شده

و چیزی که نشد دیگه نمیشه

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 20:35 توسط مرتضی| |

 

خدایا

تنها جلو تو دست نیاز دراز میکنم

این دستارو خالی بر نگردون

دستامو بگیرو رها نکن

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 2:34 توسط مرتضی| |

دلم گرفته خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قد تموم دنیا

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 22:38 توسط مرتضی| |

هر که آید گوید:
گریه کن، تسکین است
گریه آرام دل غمگین است

چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
من و آرام دل غمگینم
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:20 توسط مرتضی| |

دلم گرفته آسمون

از خودتم خسته ترم

تو روزگار بي كسي

يه عمره كه دربدرم

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:26 توسط مرتضی| |

نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم!

نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم !

یا هیزم شکن پیر!!!

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 2:54 توسط مرتضی| |

 

خواستم خودموگول بزنم ،

 همه ی خاطراتم روانداختم يه گوشه ای

 وگفتم :

فراموش؛

يه چيزی ته قلبم خنديد

وگفت :

 يادمه

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 1:36 توسط مرتضی| |

پرستو ها همه رفتند
کبوتر ها همه رفتند
همه همشهریان بار سفر بستند
درون کوچه های شهر ما پاییز طولانیست
نمی دانم بهاری هست؟
نمی دانم صدایی هست؟

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

همه همسایه ها رفتند
همه عاشق دلها رفتند
همه از خونه و کاشونه دل کندند
درون خونه بیگانگان راهی پیدا نیست
نمی دانم بهاری هست؟
نمی دانم صدایی هست؟

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

هوای باغ پاییزم
هوای باغ پاییزم
شکفتن رفته از حالم

زدم...زدم سر بس که بر دیوار
زدم سر بس که بر دیوار
تکیده بر فقس بالم
چنان بی یاور و یارم
چنان بی یاور و یارم
چنان بیگانه با خویشم
که حتی سایه ام دیگر
نمی آید به دنبالم
عزیز من...دوست

پرستو ها همه رفتند
کبوتر ها همه رفتند
همه همشهریان بار سفر بستند
درون کوچه های شهر ما پاییز طولانیست
نمی دانم بهاری هست؟
نمی دانم صدایی هست؟

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 20:18 توسط مرتضی| |

اگرروزی ندانسته به احساس تو خندیدم

ویااز خودخواهی فقط خود را پسندید م

اگراز دست من در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خودنیاوردی

اگرتومهربان بودی ومن نامهربان بودم

برای دیگران سبزو برای توخزان بودم گناهم را ببخش.

در دم صبح بهار شاخه ای از گل یاس

بوته ای از گل نرگس بغلی از گلسرخ

همه رادسته کنم وبسازم سبدی از پرطاووس

تا دهم هدیه به انهاکه نوازش دادند عشق ووفاداری را

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 2:58 توسط مرتضی| |

نامهربانان بدانند....

محبت کوچکترين پاداش عاشق است

 وعاشق خريدار محبت است

 نه گداي محبت

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 20:28 توسط مرتضی| |

چه خوب می شد اگر،

 اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم

و عشق را با هوس

و حلال را با حرام

و دنیا را با عقبی

و رحمان را با شیطان

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 19:46 توسط مرتضی| |

مگه چند بار یه جوون عاشق میشه  

   مگه چند بار دل گرفتار میشه

پای عشق اولش میمونه دل 

 آخه اون حس دیگه تکرار نمیشه

دل من تو گوش کن به حرف من 

 خیلی ساده به هر کس دل نبند

دروغه هر کی میگه دوست داره  

  دل من گلم به حرفام تو نخند

میتونه شکست عشق از زندگی سیرت کنه  

جوونیتو بگیره با غصه درگیرت کنه

می ترسم غصه ی عشق اولت پیرت کنه  

  تو رو آخر بشکنه یه روز زمین گیرت کنه

آره!!  میتونه شکست عشق از زندگی سیرت کنه 

 جوونیتو بگیره با غصه درگیرت کنه

می ترسم غصه ی عشق اولت پیرت کنه  

   تو رو آخر بشکنه یه روز زمین گیرت کنه

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20:44 توسط مرتضی| |

يک نفر امد قرارم را گرفت

 برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود ، حيف

باد پائيزي بهارم را گرفت

اعتباري داشتم در پيش عشق

با نگاهي ، اعتبارم را گرفت

عشق يا چيزي شبيه عشق بود

 آمد و دار و ندارم را گرفت

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 1:39 توسط مرتضی| |

یکی بودیکی نبود زیرگنبدکبود،

یه جوونی خسته بود که دلش شکسته بود،

مثل بارون بهار زاروزار گریه میکرد

گاهی دست خستشو به سوی خدا میکرد

«که ای خدای مهربون

خالق هفت آسمون

اونو بی وفا نکن از دلم جدا نکن

دست خستمو بگی تو منو رها نکن..... 

بگوآخه تا به کی باید بشینم سرراهش

بیشینم تا اون بیاد که بشنوم صدای پاش،

مگه اون نمیدونه که دلم پریشونه نه؟

نمیاد تا از چشام غم عشقو بخونه  

کلاغا از آسمون میرن به سوی لونشون

دسته های چلچله میرن تا آشیونشون  

ولی من بدون اون

چی بگم کجا برم،

بایه قلب نا امید هنوزم منتظرم.......................

که ای خدای مهربون

خالق هفت آسمون

اونو بی وفا نکن از دلم جدا نکن

دست خستمو بگی تو منو رها نکن..... 

نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:36 توسط مرتضی| |

من و تو چه سخت به هم رسیدیم


چه آسون از هم جدامون کردن


اونا که تورو از من گرفتن


ندونستن که چیکار کردن


نمیدونستن که تو دنیای منی


نمیدونستن که هر شب تو رویای منی


دنیا نزاشت فدات بشم فدات شم


زمونه نزاشت باهات باشم فدات شم


برو و بدون بدونه تو میمیرم…


خدا نخواست فدای اون چشات شم..

 

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 4:21 توسط مرتضی| |

در بهار زندگی احساس پیری مکنم 

 گرچه آزادم ولی فکر اسیری میکنم


در غریبی ناله کردم هیچکس یادم نکرد

در قفس جان دادم ولی صیاد آزادم نکرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 3:53 توسط مرتضی| |

تو مسئولی خداوندا

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

کدامین دست جزء دست تو غم ریزد به کام من

چرا شد قرعه مهنت به نام من

که حتی نیمه شبها اشک غم ریزم به پای تو

به امید صفای تو

به امید دوای تو

نشناخت کسی گر دل بشکسته ما را

خود نیز ندانیم

خود نیز ندانیم که بودیم کی هستیم ...

 ما را به سر منزل مقصود نبردیم

زیرا که به نامردمی عهدی نشکستیم

................

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 20:11 توسط مرتضی| |

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت


زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم


آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود


مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن می ترسید


عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد


پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

........................................

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 2:13 توسط مرتضی| |

سخته

خیلی سخت

ولی خوبیش اینه که سخت یا اسون میگذره

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 0:47 توسط مرتضی| |

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد

-------------------------

 

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 2:17 توسط مرتضی| |

پیداست هنوز شقایق نشدی ...

زندانی زندان دقایق نشدی ...

وقتی كه مرا از دل خود میرانی ...

یعنی كه توهیچ وقت عاشق نشدی ...

زرد است كه همرنگ دقائق شده است

تلخ است كه لبریز حقایق شده است ...

شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی ...

پاییز بهاری است كه عاشق شده بود؟!؟!

---------------------------------------------------------- 

امشب كسی به سیب دلم ناخنك زده است!
بر زخمهای كهنه قلبم نمك زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای كه نان دعایش كپك زده است!

هرشب من -آن غریبه كه باور نمی كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لك زده است!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 2:17 توسط مرتضی| |

روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و
تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.
روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت
و اينک دلم هواي تو را کرده است...
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره
مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...
دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...
تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 1:14 توسط مرتضی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ